نویسنده :
بدخط - ساعت ٢:٤٧ ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱
ماه ها بود که احساس می کرد مرگ دستش را گذاشته دور گلوی خانه و دارد فشار می دهد.
دستش را گذاشت روی پیشانی داغش و کمی فشار داد. سعی داشتد نگاهش را روی تلفن ثابت نگه دارد . قطرات عرق را روی مهره ی گردنش احساس می کرد که دارند سرسره بازی می کنند .
صدای حسین آقا را شنید که می گفت:
- نه محمد آقا ، اختیار داری این حرفا چیه؟
-...
- آره قلبم یه کم درد می کنه. ولی ... چیزی نی...
زنگ در نگذاشت آخر مکالمه را بشنود. چادرش را با بی حوصلگی از لبه ی مبل برداشت. لای در را باز کرد و سرش را بیرون برد. امییدوار بود که زن همسایه زیاد سمج گری نکند .
فکر کرد : آخه حسین آقا دوست نداره در وایسم .
- سلام افسانه خانم.
خشی صدایش را لرزاند و گفت :
- س ... سلام
- خوبی افسانه خانم؟ بفرمایین آش نذری آوردم.
نگاه زن همسایه را نمی فهمید . نگاهی به خودش انداخت و گفت :
- چیه پروین خانم ، چرا اینجوری منو نگاه می کنی ؟
- خدا صبرت بده . می دونم خیلی سخته . اما اینجوری خودتو داغون می کنی . می گم ممدآقا و مرتضی شب بیان کمک سیاها رو جمع کنن. اینجوری داغون می شی.
نگاه افسانه هاج و واج توی صورت زن همسایه دوید .
پروین با همان اندوه گونه اش را بوسید و گفت : خداحافظ
نگاهش دنباله ی چادر گلدار پروین روی زمین کشیده شد . در را بست و به بخاری که از ظرف آش بلند می شد نگاه کرد. دایره های کشک ، پیازداغ و نعناداغ که معلوم نبود در دور باطلشان کدام یک از دیگری سبقت می گرفتند روی آش جاخوش کرده بودند . فکر کرد که چه قدر می شود همه چیز را دوره کرد مثل چند هفته ی قبل را .
رفت آشپزخانه و یک قاشق برداشت . تلویزیون را روشت کرد و به ستون توی راهرو تکیه داد. اما دلش نیامد. دوباره رفت توی آشپزخانه و اینبار یک قاشق دیگر آورد ،بعد رفت نشست روی مبل کنار مبل تلفن . کاسه ی آش را گذاشت روی دسته ی دو مبل و قاشق ها را فروکرد توی کاسه. به صندلی خالی نگاه کرد .قطره ای اشک از گوشه ی چشمش چکید و گفت :
حسین آقا شمام بخور آخه تنهایی نمی چسبه.
نویسنده :
بدخط - ساعت ٧:٢٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩۱
بهار می رسد و چشمهای ترم
به جای سفره ی عیدی به سنگ قبر کسی ست
که روزهای بهاریه فصل زندگیم
پر از نشاط و تبسم ز خنده هایش بود
امسال زمستون سردی بود انقدر سرد که فکر می کردم هیچ وقت تموم نشه آخرشم 6 اسفند داییمو تو سرماش جاگذاشتم.
حتی تولد 43 سالگیشو نشد جشن بگیریم
روز اول عید تولدش بود انقدر این روزا تلخ بود که حتی نمی تونم گریه کنم
سال نو با تاخیر مبارک و هرکسی که از اینجا رد شد براش یه فاتحه بفرسته
نویسنده :
بدخط - ساعت ٥:٤٩ ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ،۱۳٩٠
برفهای تقویم دارد آب می شود
بدون گرمای نگاهت
من هم کز کرده ام اینجا
کنار حجم خالی تو
همیشه انتظار معنای بازگشت نمی دهد
می ترسم ...
می ترسم...
دارد بهار می آید
و باور نیامدن تو سبز می شود.
نویسنده :
بدخط - ساعت ٧:۳٠ ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ،۱۳٩٠
آخرای تابستون هم خوشحال بودم هم ناراحت.
نه اینکه چون تابستون تموم شده بودو مدرسه ها شروع ناراحت باشم نه. اتفاقا چون سی شهریور تولدمه آخرای تابستون بهم می چسبید. اما ، اما اون روزا حتی اینم برام مهم نبود مهم اون یه نفری بود که آخر شهریورو روز تولدم فقط یه بهونه می شد که صداشو بشنوم که تولدمو تبریک می گفتو دلتنگی چند روز ندیدنشو از یاد ببرم .
اما ناراحتیمم باز به خاطره اون بود . اینکه دیگه تابستونی نبود که به بهونه ی خونه ی مادربزرگ بشینیم برای دیدن هم نقشه های عجیب غریب بچه گونه بکشیمو کیفشو ببریم.
نمی دونم بگم حیف که گذشت یا چه خوب شد که گذشت!
حالا امسال مهر برام یعنی کار، دانشگاه ،ارشد ،ادبیات وباز رو همه ی اینا دلتنگی ای که انگار ته نداره!
نویسنده :
بدخط - ساعت ۸:٤٧ ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ،۱۳۸٩
سکوت دلم
با پرواز پرنده های آستانت شکست.
دستم که به ضریحت نمی رسد
لااقل دمی
با احاطه ی دستان مهربانت
این شکسته را در آغوش گیر،
ای امام رئوف
زیارتت قبول!
نویسنده :
بدخط - ساعت ۱:٢٦ ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٩
من ارشد قبول شدم فقط هنوز ثبت نام نکردم .
دلم می خواد فردا شب که می شینم پشت میز کامپیوتر دستم بره رو این حروف:
ثبت نام انجام شد.
نویسنده :
بدخط - ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٩
چند روز پیش پدر یکی از دوستام فوت کرد . مرگو دارم از نزدیک لمس می کنم. از نزدیکتر
اومدنش همیشه ترسیدم حالا این روزا بیشتر از همیشه نه برای خودم که برای
اطرافیانم. مرگ خیلی واقعیه و تحمل این واقعیت برام خفه کننده است.
این روزا تو زندگی عادی گیر کردم و این داره کلافه ام می کنه . هر روز سرکار رفتن برگشتن .
شام خوردن خوابیدن.
دلم هوای بچگی هامو کرده هر روز بیشتر و بیشتر دلتنگ می شم. هرچند هیچی از
گذشته یادم نمی آد. فقط روزمرگی بدجوری دلزدم کرده. بدجوری.
نویسنده :
بدخط - ساعت ۳:۳۳ ق.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٩
از ارتفاع خیانت بود
که تو را دیدم!
دستهات سرو را در آغوش داشت
و خورشید روی انگشتت لانه کرده بود.
وقتی احساس می کردم از حقیرترین دره ها ،
حقیرترم،
تو را دیدم.
غمی کنج ازدحام واژه های سربریده ات،
زانو زده بود.
و چشمهات ...
چشمهات ، انگار تحمل این قتل عام را نداشت
پشت اندوه خنده گم شده بود !
و من
تو را
دیدم ...
نویسنده :
بدخط - ساعت ٦:٤۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸
باران پائیزم
از نفس نخواهم افتاد
تا نتکانم تمام برگ های زرد تو را
بیکار نمی نشینم
تو باید
وزن بی وزنی شعرهایم باشی
باید
این سال بهاری داشته باشد
تا برف نیامده چون شی ای مقدس
جای پاهای تو را حفظ خواهم کرد
شاید مسیر برگشت خانه را گم نکنی
شاید این بهار حیاط فکرمان را
آب و جارو کنیم .
نویسنده :
بدخط - ساعت ۱:٥۳ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۸
سر سری زندگی کردن شبیه سرسره بازی کردن نیست ، شبیه افتادن محکم روی زمینه بعده لیز خوردن سریع از روی سرسره .دردشم بیشتر از کیفشه .
← صفحه بعد