آخرای تابستون هم خوشحال بودم هم ناراحت.
نه اینکه چون تابستون تموم شده بودو مدرسه ها شروع ناراحت باشم نه. اتفاقا چون سی شهریور تولدمه آخرای تابستون بهم می چسبید. اما ، اما اون روزا حتی اینم برام مهم نبود مهم اون یه نفری بود که آخر شهریورو روز تولدم فقط یه بهونه می شد که صداشو بشنوم که تولدمو تبریک می گفتو دلتنگی چند روز ندیدنشو از یاد ببرم .
اما ناراحتیمم باز به خاطره اون بود . اینکه دیگه تابستونی نبود که به بهونه ی خونه ی مادربزرگ بشینیم برای دیدن هم نقشه های عجیب غریب بچه گونه بکشیمو کیفشو ببریم.
نمی دونم بگم حیف که گذشت یا چه خوب شد که گذشت!
حالا امسال مهر برام یعنی کار، دانشگاه ،ارشد ،ادبیات وباز رو همه ی اینا دلتنگی ای که انگار ته نداره!